ساندویچ ایلیا
اولین غذا
بالاخره چند روز پیش مامانی برای اولین بار بهم غذا داد، اینم غذامه منتظر بودم مامانی برام غذامو بیاره خیلی طولش داد منم دارم دستامو میخورم ای بابا، به جای عکس گرفتن برو غذامو بیار هورا بالاخره غذام اومد، البته اینجا نور زده عکسم خوب نشده دیگه غذا تموم شد، خودم لبمو پاک میکنم ...
نویسنده :
مامانی
11:57
عکسهای خوشگل 2
برای اولین بار رومبل نشسته بودم بعد یهو دستامو دیدم این عروسک نینیمه خیلی دوسش دارم، اینقدر خوشمزه است عاشق خوردن لبامم ...
نویسنده :
مامانی
14:07
عکسای خوشگل 1
اینجا فقط چند روزم بود، میبینین چقدر ناز خوابیدم بقیه عکسها در ادامه مطالب اینجا هم تازه دارم از خواب بیدار میشم اینجا دیگه کاملا" بیدارم اینم یه خواب دیگه، البته اینجا تقریبا" 1 ماهمه اینجا تازه از خواب بیدار شدم، حتی وقت نکردم موهامو شونه کنم، ولی نمیدونم چرا مامانی دست از سرم بر نمیداره ...
نویسنده :
مامانی
17:21
دلتنگیهای مادرانه
دلم گرفته، دلم عجیب گرفته نی نی کوچولوی من، روز به روز بزرگتر میشی و من خوشحالتر میشم از بزرگ شدنت و ناراحت میشم از روزایی که پشت سر گذاشتیم، چه زود گذشت................ میدونم یه روز اونقدر بزرگ میشی که دیگه به مراقبتهای من احتیاج نداری، دلم میخواد وقتی بزرگ شدی به بهترین جایی که ممکنه برسی، ولی به هر جایی که رسیدی، سعی کن آدم باشی، یه آدم واقعی. خدا میدونه تو دوره شما چی میشه؟ دنیا چقدر بیرحم تر میشه ولی تو آدم باش و خدا رو به خاطر همه چیز شکر کن، وقتی بزرگ شدی، دلم خیلی تنگ میشه برای همه این روزهای قشنگ، برای نگاه معصومت، برای خنده های قشنگت، برای دستای کوچولوت، حتی برای گریه هات، برای جیغ زدنات، برای همه چیز.......... ...
نویسنده :
مامانی
16:52
اتاق من(سری دوم)
اتاق من(سری اول)
سلام زندگی
سلام،اسم من ایلیاست، تو یه روز زمستونی در تاریخ 90/12/8 به دنیا اومدم تا همه دنیای مامان وبابام بشم و خوشبختیشونو کامل کنم. وقتی یه جنین کوچولو بودم مامان و بابا اسممو گذاشته بودن ریزه و از وقتی فهمیدن پسر هستم اسممو گذاشتن ایلیا. روزی که به دنیا اومدم هوا مثل بهار گرم بود. شب اول تو بیمارستان اینقدر گریه کردم تا همه رو کلافه کردم آخرش خانم پرستار بهم دو تا سرنگ آب قند داد تا ساکت شدم و خوابیدم اینم فعلا اولین عکسیه که ازم موجوده: ...
نویسنده :
مامانی
15:59











